عشق
نوشته ای از یک نا آشنا :
پرسيدم : هنگام غروب ، خورشيد چرا زرد رنگ است؟
گفت: از بيم جدايی.
خورشيد،با همه ی درخشندگی در پايان هر روز، ناپديد ميشود و جای خود را به تاريکی ميدهد. ولی آفتاب عشق، جاودانه در آسمان دل ميدرخشد و جان ميبخشد و اين روزی است که شبی به دنبال ندارد.
پرسيدم : عشق چيست؟
گفت : آتشی است .
گفتم: مگر آن را ديده اي؟
گفت: نه در آن سوخته ام.
عشق را با تمام وجود فرياد بزن تا به جهانيان ثابت کنی که تمام مسيرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد.
به کوه گفتم: عشق چيست؟
لرزيد.
به ابر گفتم: عشق چيست؟
باريد.
به باد گفتم: عشق چيست؟
وزيد.
به پروانه گفتم: عشق چيست؟
ناليد.
به گل گفتم: عشق چيست؟
پر پر شد.
به انسان گفتم: عشق چيست؟
اشک از ديدگانش جاری شد و گفت: ديوانگيست
عصای دست ديگری
به پای تو چه زود پیر می شوم
ولی
تو بی وفاتر از همه عصای دست دیگری ! ! !
برو
برو!
هر جا که می خواهی برو
اما
دورتر از یک نفس نرو
نگاه آخر
ماهی شده بود باورش
تور اگه بندازن سرش
میشه عروس ماهیها
شاه ماهی میشه همسرش
ماهی باورش نبود
تور اگه بندازن سرش
نگاه گرم ماهیگیر
میشه نگاهه آخرش
عشق
عشق یعنی زندگی را باختن
چند سالی بی دلیل با هر الاغی ساختن
آرزو
به ياد آرزو هايی که می ميرند
سکوتی می کنيم به سنگينی فرياد
اندازه ی خدا
"مينويسم همه با تو نبودن ها را
تا تو از تنهايی مرا به با تو بودن ببری.
و من باور کردم نگاهت را
و دلتنگيم را سکوت خواهم کرد
ا گر چه به اندازه ی خدا رسيده باشد"
قلبم
آنقدر سياهی ديده ام
که بوی محبوبه شب باغچه ات
و برق چشمان زيتونی ات
سپيدی يک دست راه زندگی را
برايم تداعی می کند
شمع و گلباران هم نيازی نيست
شهرزاد همه قصه های من
فقط يک تکه از قلبم را به من پس می دهی ؟
قرار
قرار بود
عشق ,سيب ,زندگی, نان
و... را
قسمت کنيم
تو را نمی دانم, اما من
خوب به ياد دارم
فريادی در تو نيست
می انديشم
به تو که در غزلهايم به خواب رفته ای
و می هراسم
از عشق ,لبخند, ترديد, زندگی و سيب
آه اين کلمه ها مرا خواهند کشت
شايد روزی
يادت بيايد, من و دفتر غزلهايم را
که با ترديد آن را ورق می زدی
و به ياد آوری
روز قرارمان را
وداع
پيش از آنکه ترکش گويی
پيش از آخرين وداع......
تنها لحظه ای درنگ کن
در چشمانش دوباره خيره شو
چه می بينی؟
کاکتوس
رفتم که نباشم !
پنهانم, اما هستم ....خوب نگاه کن عاشق !
افسوس که کاکتوسها جلوی چشمانت حصاری کشيده اند.
دوستت دارم
ساده بگم برات
بدون حرف و تلاتم
خالی از رنگ و ريا
نه به اندازه خود
نه به اندازه دنيا
نه به مقياس زمان
دوستت دارم
به اندازه عشق
مهم اين است
چه فرق می کند تو شانه هايت را به اندازه چند بند انگشت
خالی بگذاری........مهم اين است که من هميشه تو را قبل
آنکه اتفاق بيفتی گريه کرده ام.
بعد از تو
ديگه بعد از تو چون هميشه, من دلم يه گل آتيشه
اما يادت هرگز از دل جدا نميشه
بيا و از خير خواب و رويا بگذر.تو که از باديه ها باز نميگردی ! پس ديگرچه کار به تلخی گريه های شبانه من داری ؟ بگذار شاعری در اين سوی سياهی مدام خواب تو را ببيند و مدام بگريد.
(( گريستن تقدير تمام شاعران است))
رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن
ابتدای يک پريشانيست حرفش را مزن
مدارا کن
کمی با من مدارا کن
تو ای عشق دامن گير
کمی با من مدارا کن تو ای
عابر اين رود
تويی که همچون باد
آمدی و می گذری
منم که چون گرد هميشه در تلاطمم
کمی با من مدارا کن
که اين نيز بگذرد
مدارا کن که ديگر در
ذهنها هيچ نخواهد ماند
کمی ديگر مدارا کن
که تا چون قطره ای ديگر
اين ماهی بی آب جان خواهد داد.
۸۴/۶/۱۰
نگاه
به چشمانم نگاهی کن مرا در خويش معنا کن
برای عشق ورزيدن مجالی خوش مهيا کن
اخرين بار
امشب برايت بار آخر می نويسم
اشکم به روی عکس تو خطی کشيده
خطی که باريک و شکسته است
امشب به سان عکس تو ,تر می نويسم
بال کبوتر های عاشق را شکستند
با غصه و اندوه و غم من می نويسم
گفتم که ديگر اين نوشته آخرين بود
آری به يادت, من برای بار آخر می نويسم
شماره ۴
روی سنگی که نتراشيده اند
"اينجا کسی خوابيده ساکت باشيد "
من از زمان مشروطه به بعد
پیوند بين ابرو هايم را برداشته ام
اما خيالت تخت
می توانی به اسم بتراشيم
" دوشيزه ناکام "
راحت باش ,ديگر دوست ندارم
فقط فاصله ها نزديک است
و دستها عبور نمی کنند
اين روز ها حس می کنم
شماره شده ام
چند رقم پشت هم و
مدام می پرسم
اگر بميرم اسمم از دفترچه خاطراتت ...............
بعد يادم می ايد که تو سالهاست دفترچه ات را گم کرده ای
شايد به خاطر , بخاطر سپردن شماره ۴
نيازی به کاغذ نباشد.
گذشته
گذشته در چشمانم مانده است
عبور ثانيه ها ی رد شده در تمام نگاه هايم مشهود است
چشمانت را با شقاوت تمام به روی حقايق بستی
صبور ميمانم و بی تفاوت می گذرم
که نفهمی هنوز هم دوستت دارم.
نام تو
غزل سروده ام, و باز هم اسم تو تمام قافيه
که اشتی داده ای مرا
با تمام لحظه های خوب شعر.
غزل سروده ام ,و باز هم در تمام بيت ها
هر کجا که در رديف کردن واژه و سطور عاجزم
نام تو به ذهن ميرسد
و اينچنين شعر من پر از تو می شود
پر از نام تو.
بهار مبارک
وقتی نوشتم :عاشق ترينم
گفتی نمی خوام تو رو ببينم
برات نوشتم: که بيقرارم
با خنده گفتی: دوستت ندارم
۸۳/۱۱/۱۳
تولدت مبارک
می خوام به تعداد پفکهای دنيا بهت بگم:
تولدت مبارک
از افتابی خانه تو تا مهتابی خانه من يک دست فاصله است
دستهايت را دراز کن تا مهتابی افتابی شود.
بعد از او
آن دوست که عهد دوست داری بشکست
می رفت و منش گرفته دامن در دست
می گفت دگر باره به خوابم بينی
پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست
( ابو سعيد ابولخير)
تو شيرينی و من فرهادم
روز اول که به مهرت دل خود را دادم
بر لبت همچو نسيم سحری افتادم
چشم مستــــت بردم هوش ز ســـر
من که عاقل بدم اينک به جنون افتادم
لحظه هايم همه مستند و پريشان اما
تو ندانی به کنارت که چو سان دلشادم
در کلام تو ندانم که کدامين جادوســـت
ليــک دانم که تو شيرينی و من فرهادم
طعنه ها ميزنی اما دلت از عشق پر است
زين سبب در غم عشقت به فغان افتادم
از همان روز که بردی دل و دلدار شدی
به خـــــدا دل به وفای احـــــــدی نگشادم
اه از ايـــــن همــــه بیـــــــداد تـــو یــــار
داوری نیـــســــت که از تـــو بستاند دادم
سرگردان
نيک بنگر به من عاشق دل خون غريب
انکه عمری به ره عشق تو سرگردان است
بهارم رفت
من تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان اتش
زدم ,کشتم.
من بهار عشق را ديدم ولی باور نکردم
۱ کلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم
من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم تا همه خوب ها رفتند و ,خوبی مانددر يادم
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت........عشقم مرد.........يارم رفت
(مسعود فرد منش)
بيهوده مکوش
گفتی پر هيز می کنم ....گفتم چطور؟
گفتی خيالات ممنوع.همين !
يعنی ميشود من ميتوانم پرهيز شوم ..می توانم بی دريغی را همچنان
به سبکی پرواز از بادکنکها تجربه شوم؟
اگر برگهای پاييزيم را که ميبينم بهار روياهای خويشم صدای له شدنشان
را به گوشم نا بينا کند...چه می شوم؟ تو چه شده ای؟
دريغ که تصميمات برايت قفلهای بی کليدند وگرنه نشانت می دادم که اگر
باورها خيالی شوند...کلکی بيش نيستند
ميدانی ....از عشق خيال هم گريزی نيست
پس بيهود مکوش !
بی تو برای هميشه
دلم هوای اين خونه را کرد اومدم ديدم اون هم بدون تو خيلی غمگينه
ای کاش زمان به عقب می رفت ای کاش هنوز هم بودی..............
اگر می دانستم پرواز کبوتر پرواز اخر است و لبخند ماه اخرین لبخند
اگر می دانستم قدمهای مسافر قدمهای بی باز گشتیست و کوچ پرستوها
اخرین کوچ و نفسهای ماهی کوچک اخرین زمزمه زندگیست.
اگر می دانستم قلبم هیچگاه پر پرواز نخواهد داشت و بهار هیچگاه به کلبه قلبم بازنخواهدگشت
تو را برای اخرین بار به خاطر می سپردم
پايان
پس از اون عاشقی از تو
نمی شه ديگه غافل شد
با اون ديوونگی ها که
نمی شه ديگه عاقل شد
تنها ترينم!!
منتظر شکستن سکوتت بودم که به واژه های بی قرار معنا دهی و به انتظاری
ابدی پايان دهی.
هر اغازی پايانی دارد .ارزو می کردم راهی که با عشق شروع کردم پايانی نداشته باشد راهی که دليلش تو بودی.برايت نوشتم و برايت سرودم اما
((ميروم زيرا که بايد رفت
ديگر ان تاب و توانی نيست))
اما دليل زندگی:
دانی از زندگی چه می خواهم؟من تو باشم......تو........پای تا سر تو, زندگی
گر هزار باره بود ,بار ديگر تو...بار ديگر تو.
از همه شما دوستای عزيزم که اين ۱ سال و نيم همراه و
همسفرم بوديد متشکرم.
از دوست خوبم مهدی( وبلوگ کيان ) که مشوقم تو باز کردن اين خانه ی عشق بود ممنونم.
بعد از دل را به ذکر داستانها مينهم
شعر را می بوسم و وندر کنارش مينهم
خسته گرديدم دگر با وزن و شعر و قافيه
می زنم من قيد شعر و زين اسارت می رهم
خدانگهدار
نازبانو ۱۴/۹/۸۱
اشتباه کردم
شما به من بگوييد ايا گناه کردم
که از سر جوانی به او نگاه کردم
بس شامها که قلبم مانند اسمان بود
در اسمانم او را تشبيه ماه کردم
در دفترش هميشه يک رنگ تيره کم داشت
با مردمان چشمم انی سياه کردم
بی اعتنا تر از باد با پای خود لگد زد
بذری که با مشقت ان را گياه کردم
مثل عبور يک رود از او گذشتم
با ياد او دوباره شب را پگاه کردم
می خواستم دل من همپای او بسوزد
نه او مرا نمی خواست من اشتباه کردم
دلگير مشو
((تو ای اشنای غريبه با دقت بخون ))
ماهي تو كه بر بام شكوه امده است
ايينه ز دستت به ستوه آمده است
خورشيد اگر گرم تماشاي تو نيست
دلگير مشو ز پشت كوه آمده است
به اينجا هم سر بزنيد در باره ی بازارچه ی خيريس
http://1mardetanha.persianblog.ir/
تو شکستی پيمان
دردم از توست ,ولی درمان نيست
در درون تن افسرده ی من
اه افسوس که ديگر جان نيست
دل من در دل توست
چشم من در پی توست
پر ز عشقم من و اما ديگر
در نگاهم شور عشق عريان نيست
من از اين عصيان ها می سوزم
گوشه ی دنج اتاق سيهم می پوسم
و مرا هيچ دگر سامان نيست
کاش هرگز نه تو را می ديدم
و نه از باغ دلت عشق را می چيدم
تو شکستی پيمان
برو ای دوست مرا با تو دگر پيمان نيست
تو را برای اخرين بار به خاطر می سپردم
اگر می دانستم پرواز کبوتر پرواز اخر است و لبخند ماه اخرين لبخند
اگر می دانستم قدمهای مسافر قدمهای بی باز گشتيست و کوچ پرستوها
اخرين کوچ و نفسهای ماهی کوچک اخرين زمزمه زندگيست.
اگر می دانستم قلبم هيچگاه پر پرواز نخواهد داشت و بهار هيچگاه به کلبه قلبم بازنخواهدگشت
تو را برای اخرين بار به خاطر می سپردم
برای تو
ساده ترين وسوسه ی زندگی
گرمی دست پر از عشق تو بود
اه در اين واديه ی دلخستگی
اين دل من زنده به عشق تو بود
سبز شدم از نفس گرم تو
باغ شدم از دل پر شور تو
پرسه زدم با دل پر التهاب
پر ز سحر در شب پر نور تو
لحظه ی نوميد پس از بودنت
خالی اين قلب پس از رفتنت
اه چه درديست برای دل
کوچک من درد نبود غمت
ميکشدم حسرت ديدار تو
ميکشدم اين همه درد و سکوت
می شدم ای کاش که بيزار تو
انتظار
ان زمان که افتاب روز ارامش شب را در هم ميشکند در مه صبحگاهی
بال بگشا و روزی نو را فراخوان.اگاهی تازه ای از بودن دست جهان
را در دستهايت بفشار و گل لبخند را به لبانت بنشان.
چه با شکوه است زنده بودن و از عشق گفتن و به انتظارت نشستن....
(عيد همه ی شما دوستای خوبم مبارک)
عشق تو
زردی امروزم از پاييز نيست
در بهارم زرد زردم تا ابد
عشق تو درديست بی درمان و من
غرق دردم ,غرق دردم تا ابد
گرمی دستان من از عشق بود
حال , سرد سردم تا ابد
از هيا هوی جنون اميز عشق
توبه کردم ,توبه کردم تا ابد
بدان و بدان و بدان
گفت بنويس و بگو تا همه بدانند که شما قشنگی روزگار من هستی
و من نوشتم که همه بدانند شما همه ی زندگی من هستی.....
با همه چشم تو را می جويم
با همه شوق تو را می خوانم
زير لب باز تو را می خوانم
دايم اهسته به نام.....(شاملو)
بار ها تکرار خواهم کرد که:
*عشق تو جامه قبای دل تنهای من است
صورت ماه تو فانوسک شبهای من است*
کاش با زبان ساده ی شعر می فهميدی که
*نام تو زمزمه ی شام و سحر های من است*
و بدان و بدان که بعد از بودن و نبودن های مکرر تو اکنون
*اسمان خاکستری خانه ی من است
من به انتظارت نشسته ام*
پش:
جز من اگرت عاشق و شيداست بگو
ور ميل دلت به جانب ماست بگو
ور هيچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو,نيست بگو,راست بگو
(د.ع.ش)
تو گل سر سبد باغ تمنای منی
نام تو واژه ی محبوب غزلهای من است
بار معنايي هر عاطفه در شعر تويی
اين همان خاصيت خوب غزلهای من است
ميرسم با تو به يک همهمه در خلوت خويش
تا به ان شهر که مطلوب غزلهای من است
تو گل سر سبد باغ تمنای منی
چهره ات چهره ی محجوب غزلهای من است
گر چه از درد -دل حوصله پر شد اما
تا ابد صبر تو ايوب غزلهای من است
کيستی؟
از ليلی و مجنون از فرهاد و شيرين ...ياد گرفتم که ديوانه وار دوستت بدارم
کيستی؟
کيستی که اين چنين با روح تو اميخته ام؟
کيستی که من تا ابد در بند های اسارت اين عشق خواهم زيست,,کيستی؟
و روزی دوباره شکوفه ها لبخند خواهند زد
و ابر های سرگردان تولد باران را جشن خواهند گرفت
و من تکدانه ی ارزو يم را در کوير ذهنم می کارم
و تنها دانه ی عشقم را به بار خواهم نشاند
روزی که دوباره تو را خواهم يافت
عشق من بخواب ,اسوده بخواب که خدا بيدار است....
مرا از اين شب پر اضطراب خواهی برد؟
مرا از اين شب پر اضطراب خواهی برد؟
دمی به کوچه ی ارام خواب خواهی برد؟
مرا که اين شب تاريک و سرد ترساندست
برون دلهره تا افتاب خواهی برد؟
به اسمان دل روشنت مرا يک شب
برای چيدن مشتی شـــهـــاب خواهی برد؟
دلم گرفته از اين شعر های هر جايی
مرا به شهر غزلهای ناب خواهی برد؟
اسير قحطی روياست شهر چشمانت
شبی مرا به تماشای خواب خواهی برد؟
دوست دارم
چرا عريان نباشم؟ اسمان لباس من است.
من از سکوت و تنهايی خويش اموختم که بايد ((ديوانه وار دوست بدارم))
پنجره با تو اغاز ميشود و کوچه سراغ تو را می گيرد.
نامت در تمام هستيم جاريست .
در فراسوی مرزهای تنم تو را دوست دارم ,
در فراسوی عشق تو را دوست دارم
''عشق من:
من چه دارم که تو را درخور ؟
هيچ!
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هيچ!
تو چه داری؟
همه چيز!
تو چه کم داری؟
هيچ! ''
''ح.م''
قاصدک
انگار برای عاشقی افريده شده.يا نه!!!!برای رسوندن خبری از عاشقی به معشوقی
يا از معشوقی به عاشقی....
قاصدک رو گرفتم اين بار هيچ خبری با خودش نداشت اما نذاشتم بی خبر بره
تو گوشش زمزمه کردم و او نو به دست باد سپردم......
قاصدک نرفته برگشت و گفت:
شونه های من برای رسوندن اين خبر ضعيف هستن .اين خبر سنگينه و اين عشق بزرگ.
گفتم برو.........
قاصدک به فکر فرو رفت بعد لبخندی زد و گفت:
از دوست داشتن تا عاشق بودن راه طولانيه ,راهی از رنج و عشق و صبوری
و هر کسی به اين راه اشنا نيست پس عاشق اون کسی باش که جواب عشق
رو خوب بده......
عاشق يک عاشق باش
در اينجا زندگی سطحی ست
ابها مرگ اور, اسمان سرد است
در اينجا سخت بيمارم ولی اين را نمی دانم
بخود کرده گرفتارم, بخود گفته پشيمانم
به شعر و بستر اندوه بيهوده محتاجم
نمی دانم که چشمانی پر از حسرت مرا ژرفانه می کاوند
در اين تاريکی قلبم سايه ام نيز مرا از خود نميداند
پر از مرگم پر از افسون
مرا از از خود گريزی نيست
نگاهم رو به تاريکيست
معترضم
من به اين تاريکی ,
من به اين مهر سکوت
من به ما
من به فرسودگی ذهن خودم معترضم
که چرا شوق اغاز مرا ,
و منی چون من را
زخودم دزديدند
به کجا برگردم
حق برگشتن را زتنم دزديدند
سفر ايينه هم رنگی نيست
خواب رنگين مرا دزديدند
ساده ميگويم
ساده می گويم چشمهايم پر از انديشه ی فردا ها نيست
و دلم در هوس چيدن يک ميوه ی کال , از درخت تک و تنهای غروب
و دگر خاليه انگشتانم , مملو از همهمه ی نرم شقايق ها نيست
چشم من گم شده است , چشم من گم شده در بين نسیم و فولاد
چشم من گم شده در بين صدای ضربا ن این قلب ,
و من از کوری خود بیزارم ,, عشق کور است و من می ترسم
عشق گرم است ولی من خسته از زخم عميقی, وسعتش
قدر تمام عاشقان دنيا , نه که از ترس بلکه از سردی خالی شدن
بعد از عشق بی امان ميلرزم.
مطلب قشنگی تو وبلوگ
http://siamak80.persianblog.ir
خوندم , حتما سر بزنيد .
طلوع ازادی
از اينکه عشق در پستوی هر خانه ای نهان شد
از اينکه دل ها مرد و روح ها خسته شد
از اينکه به جای فرياد شادی از دهانها اه شنيده شد
از اينکه قلبها در بند و چشمها به زور به روي حقايق بسته شد
از اينکه قانون عشق انکار شد.
بيمناکم برای تو ,,برای وطنم....
دست در دست هم پيش به سوی طلوع ازادی ميرويم
همراه شو عزيز من
تنها نمان به درد
کاين درد مشترک
هر گز جدا جدا درمان نمي شود....
http://www.siahsepid.com/18tir.htm
عشق حقيقی
او رفت, تنها ماند ..زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد.
از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو...
گفت:عشق اتفاق است بايد بنشينی تا بیفتد
گفت:عشق اسو دگيست ,خيال است...خيالی خوش.
گفت:ماندن است .فرو رفتن در خود است.
گفت:خواستن و تملک است , گرفتن است.
گفت: عشق سادست ,همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود
عشقهای ساده اينجايی و عشقهای نزديک و لحظه ای .
گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........
گفتم:عشق یک ماجراست , ماجرایی که باید ان را بسازی.
گفتم:عشق درد است درد تولدی نو .عشق تولد است به دست خویشتن .
گفتم:عشق رفتن است عبور است , نبودن است.
گفتم:عشق جستجوست , نرسیدن است, نداشتن و بخشیدن است.
گفتم:عشق درد است , دیر است و سخت است
گفتم:عشق زیستن است از نوعی دیگر ...
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...
گفتم عشق راز است .راز بین من و توست ,بر ملا نمی شود
و پایان نمی یابد . مگر به مرگ.....
بی تو
با تو اما همه ی دغدغه ها زيبا يند
بی تو از دست همه حوصله ام سر رفتست
از همان ها که چو ديوار ميان مايند
تو بهشت منی و در نظرم ادمها
با همه خوبيشان دوزخ جان فر سايند
دير گاهيست گريزانم از انها زيرا
بد ترين مانع بين من و تو انهايند
چشمهايم که پر از اشک و غم و تشويشند
باز هر روز به اميد تو می اسايند
بهترين من
پر از نر گس زرد و چشمانم پر از تلو لو عشق و نگاهم سوی جاودانگی
بهار است.
دستانت را به وسعت عشق باز کردی و دستانم را به نشانه ی تاييد
اين عشق به سويت دراز کردم...
نگاهت را به نشانه ی با هم بودن به من تقديم کردی و چشمانم را به نشانه ی
تاييد با هم بودن ارام بستم..
من تو را به پاکی و صداقت افتاب و به نشانه ی روانی باران و لطافت شبنم و به تقليد از شاعر
عشق << بهترين بهترين من >> ناميدم.
[خوب خوب نازنين من !
نام تو هميشه مرا مست ميکند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعر های ناب
نام تو اگر چه بهترين سرود زندگيست
من تو را به خلوت خدايی خيال خود
بهترين بهترين من خطاب می کنم.
(بهترين بهترين من ) ]
بدرقه ی راهت
امشب گريستم زير نور شمع کنار تنهايی باغچه در نو بهاری که باغچه ی همسايه پر از گل است و او تنهاست خشک و بی گیاه مثل قلبم .
اری امشب برای سادگی از دست رفته ی قلبم گریستم , چرا که تو رفتی مرا عاشق می خواستی , عاشق نبودم ولی مرا عاشق کردی و رفتی و من تنها یک جمله کوتاه
بدرقه ی راهت کردم: وقتی یقین نمود که من می پرستمش از عاشقش برید , نبخشیدمش
چه سود ...
تا ابد
عشق تو جامه قبای دل تنهای من است
صورت ماه تو فانوسک شبهای من است
در نگاهت گل خورشید اقامت دارد
دستهایت همه امنیت رویای من است
عشق بی دغدغه و پاک و مسیحایی تو
پری کوچک سبز دل دریای من است
ای به دام تو گرفتار دلم تا به ابد
دام عشقت ثمر هر چه دعاهای من است
کوچه باغ پر امید و تمنای دلت
تا ابد منظره ی پاک تماشای من است
بی تو و عشق تو هرگز نتوانم بودن
نام تو زمزمه ی شام و سحرهای من است
باز نگرد
در اين سکوت به روزهای گذشته می انديشم .
به قلبم می انديشم به قلبی که روزی جايگاه عشقت بود و
اکنون جايگاه غم است.
مرا با سرود غم اشنا کردی ,دلم را خون , ديده ام را گريان و وجودم را خسته تر از
خستگان کردی.
حال رفته ای بازگشتت را نمی خواهم .
اينک که برگی جدا از شاخه و تو شاخه ای خشک و بی برگ روزهايت را
با اندوه می گذرانی در هراسم که اين اندوه نيز از دستت گلايه کند.
عشق پرنده ی مهاجر نيست تا در خزان کوچ کند و در بهار بازگردد.
باز نگرد ,که در توا نم نيست که بدان روز ها بازگردم.
میدونستی؟
می دونستی اوج شعرای منی
تو عزیز ترین تو زیبای منی
می دونستی که چقدر تو رو می خوام
اخه دنیای منی, عشق منی
می دونستی که تو هر واژه و بیت
تویی فاعل , تو معمای منی
می دونستی که تو اسمون عشق
تو ستاره تو اخه ماه منی
می دونستی که منم عاشقتم
توی حرفا واسه من اه شدی
تا که شیرینی خواب تو شدم
ولی تو اسیر فریاد شدم
می دونستی که چقدر دوست دارم
تو واسم شبیه فرهاد شدی
شب انتظار ما صبح نشد
تو دیگه همیشه در خواب شدی
سال نو همتون مبارک
عشق وعاشق
عاشق که گدایی نمی کند ,عاشق که قهرمان حادثه نيست
عاشق که محدود نمی کند, عاشق که دلتنگ نمی شود
عاشق که نمی نالد, پس چيست راز اين همه نياز؟
پس چيست حقيقت وجود اشک در پس چشمان عاشق.
عشق حادثه نيست که عاشق قهرمان حادثه باشد
اين همه نوشتن برای چيست؟
عشق که فراموش نمی شود , عشق زمان را فراموش می کند
عشق که در دو کلمه شکل نمی پذيرد
عشق زاده ی دلتنگی فاصله هاست و لعنت به فاصله ها اگر معنایشان جداییست.
جسارت
سرا پای وجودش را به غير از خوبی و ايمان نمی بينم
دلم با خنده هايش خو گرفته دوستش دارم
و اين احساس را از جانب شيطان نمی بينم
حکايتهای يوسف و زليخا را برايش باز مي گويم
ولی در او دليلی از برای نفی اين فرمان نمی بينم
نجابت را برايش بارها تکرار خواهم کرد
جسارت می کنم اما درونش ذره ای نقصان نمي بينم
دلم تنگ است ..((به ياد داری ان کوچه را))
کنار دريا , قدم زنان به سوی طلوع خورشيد رفتيم و روزی که چه کودکانه از موجهای ساحل فرار می کردیم و روزی که از خانه همسایه نارنج دزدیدیم و روی شنهای ساحل
عشق را حک کرديم.
افسوس .....طوفان شد , دريا خروشان شد نقش عشق پاک شد و
ديگر چشمهايمان جايی را نديد.
..................
دلم برای دلواپسی ماه ها تنگ است برای گريه های شبانه و چیدن گل نرگس از
درون باغ دل.
دلم برای تصور تو در رويا تنگ است .
ای کاش دلم تو را نمی خواست ای کاش دلم شوق دیدار تو را نداشت
ای کاش ان روز برفی نمی رسید .
زیر دانه های برف قدم زدیم و اوای یکی شدن سر دادیم.
روزها گذشت و گذشت
دوباره وقت سفر شد باز هم کوه های سر به فلک کشيده دوباره ان کوچه
همان دريا .....
ای کاش اين لحظات نمی رسيد به چشمانم اطمينان نداشتم
لحظات در هم شکستن عشق و غرور را دیدم
من به سراب رسیدم ....افسوس
من از خودم خسته شدم
از اينکه هيچی نميگم
از اينکه لبهای منو
نگاه تو دوخته به هم
از اين وجود اهنين
که غم بهش اثر نکرد
از اين دل پر طاقتم
که هيچ کيو خبر نکرد
از اينکه هر چی می شنوم
برام همه باد هواست
از اينکه تارو پود من
بر دل تو از هم سواست
از اسمونو از زمين
بلا می باره رو سرم
اما تا يادت ميكنم
می گم که خيلی بهترم
ظرفيتم چقدر شده
که اينجوری دلم می خواد
شدم اسير مشکلا
هر چی می خواد سرم بياد
تا کی مگه من می تونم
همينجوری قوی باشم
توی دلم غوغا باشه
اما ناراحت نباشم
دلم می خواد رها بشم
از اين غرور لعنتی
نگاهمو تازه کنم
به دل بدم يه فرصتی
از اين قفس بيام بيرون
که مرغ پر بسته شدم
نه از شما نه ديگرون
من از خودم خسته شدم
محاکمه ی عشق
تمام مردمان شهر را محک زدند
محاکمه شروع شد سوالها جوابها
و عاقبت تمامشان کلک زدند
پس از محاکمه از ان ميان
مرا به اتهام عاشقی فلک زدند
شکست همين صدا شنيده شد
به قلب عاشقم ترک زدند
دلی که جز محبت و وفا نداشت
به جای جای سفره اش نمک زدند
به جرم مهربانيم مرا به ناروا فلک زدند
شبی که عشق را کتک زدند
رفتن و ماندن
" رفتن"سهم ساده ی تو شد و "ماندن" سهم دشوار دستهای تنهای من!
امروز هم نه گلايه ای از اينهمه انتظار ,نه بهانه ای از نمناکی کاغذ, راضی به رضای زندگی
و چشم به راه طنين ترانه و باران از خوابهايم بيدار ميشوم و در بيداريم می ميرم.
يک پا به رويا و يک پا به بن بست بيداری.
من و تو ما بوديم
همراه و هم نگاه
هم بغض و هم صدا
هم پا و پا به راه
اما دلت با من نبود
گفتم اين سيب سرخ را مي چينيم
تا كودكان بهانه گير فردا نگويند که
در ميان اين همه آدمی نبود,,ادمی نبود
و در تقسيم آن همه علاقه رفتن تو سهم ساده من شد
آبي ترين آبي دنيا
ای دليل زندگی
آسمان خاكستري خانه ی من است
من به انتظارت نشسته ام
دلم برات تنگ شده
نگا ههای بی صدا
نگاه های دزدکی
تو رو دوباره ديدن و
علاقه ای يواشکی
حس عجيبی تو دلم
شبيه دل سپردگی
يه رنگ تازه تر زده
رو ديوارای زندگی
شبا ميون روياهام
از مرز چشمات ميگذرم
روزا صدا تو با خودم
به هر جا ميرم ميبرم
اندیشه ی شعرای تو
عادت هر روزه شده
قلبم شبیه کاغذی
که داره میسوزه شده
شاید نفهمی اما من
وقتی چشاتو می بینم
از رو زمین جدا میشم
رو سطح ابرا میشینم
از اون بالا داد میزنم
دلم برات تنگ شده
با بودنت غمای من
یه خورده کم رنگ شده
دزدیده دیدن ها رو من
یه روز به پایان می ارم
اگه نیای خودم میام
میام میگم دوست دارم
تو
بازا و بگشای در را امروز و فردا ندارد
هر لحظه از لحظه ی پيش بيچاره تر ميشوم چون
اينحا کسی جز تو با من فکر مدارا ندارد
اول بيا خانه ی ما وقتی که از ره رسيدی
چون من کسی در فراقت شور زليخا ندارد
بگذار پا بر دو چشمم من رسم دعوت ندارم
اين اشيان خانه ی توست ديگر بفرما ندارد
هر جا که باشی حضورت ابراز باران عشق است
بذر محبت بيفشان اينجا و انجا ندارد
بگذار با شب بيايم در خلوت ان دو چشمت
اخر کسی جز تو اينجا چشمان گيرا ندارد
هنگامه ی ديدن تو حس غريبيست -انگار
قلبم برای حضورت کوچک شده جا ندارد
ما را طبیبان خوبی دیدند و درمان نکردند
جز تو کسی در نگاهش سحر مدارا ندارد
به ياد داری ان کوچه را
روزی که از کوچه ی عشق می گذشتيم
روزی که در عطر گلهای ياس غرق شده بوديم
و روزی که از خانه ی همسايه نارنج دزديديم
روزی که چشمهايمان رو به افق دريا بود و
فانوسهای روی دريا را ميشمرديم
به یاد داری اولین جرقه ی عشق را
زیر اسمان ابری میان ان همه انسان
به یاد داری روزی که چه کودکانه از موجهای دريا فرار ميکرديم
و بر روی الا کلنگ زندگی بالا و پايين ميرفتيم
به ياد داری ان جاده را که هميشه
نالان از رفت و امد بوديم و ان بار چه
عاشقانه چشم بر کوههای سر به فلک کشيده داشتيم
به ياد داری ان کوچه را که با درختانش مانوس بوديم
و به ياد داری شعری که بارها برايم زمزمه کردی:
؛بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم؛
اما اکنون:
(بی من از شهر گذر کردي و رفتی
بی من از کوچه گذر کری و رفتی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
تو چه دیدی؟
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا ته کوچه به دنبال تو لرزید نگاهم
تا در خانه ببستم دیگر از پای نشستم
گویی یا زلزله امد
بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
پر نگیرد از این مرغک پر بسته نوایی
من و یک لحظه جدایی نتوانم نتوانم هرگز زنده بمانم
بی تو من در همه ی شهر غریبم)
فرياد
اما چه کنم که شعر حقيقت تلخی بود حتی برای رويش شادی .من ميدانستم
حرف حرف مياورد و دانستم فرياد را نميشود زمزمه کرد.
سرم را بالا ميگيرم و از کنار سايه ام می گذرم حال در همين اتاق در بسته
نشسته ام در و ديوار فرياد ميزنند من شاعرم و اين دروغ دلنشين است.
من به قدر ارزنی هم شاعر نبوده ام
شاه بيت غزل خودت بودی
غزلی افريدم از گلها
يک غزل چون خود خودت زيبا
از تو گفتم از ان زمستانی
که تو مجنون شدی و من ليلا
از زمانی که پرده ها افتاد
از خودم وز دلم که شد شيدا
شاه بیت غزل خودت بودی
پس از ان همه حکایت دلها
قصه ی ما شبیه دیروز است
قصه ی سیب و ادم و حوا
مصرع اخر غزل این بود
مصرع چون خود خودت زیبا
برو
برو از پیش من ای سادگی رویایی
ای که با همچو منی شاد نمی اسایی
برو ياد مکن از من و از خاطره ها
از غم اينه و تيرگی شبهايی
برو و عشق مرا مدفون کن
در ميان دل زخمی شده ی سودايی
سردی از عمق دلت می ريزد
من نخواهم که برايت بکنم شکوايی
برو پيمانه ی خود از می ديگر پر کن
تا جگر سوزد و مستی بکند بر پايی
اه از شکوه ی سردت که ببرد از دل من
شاخه ی سبز گلی را به چنان زيبايی
باز کردی پر هجرت گويا
ثمری می بری از دوري و بی پروايی
من از اين پس دم عزلت گيرم
مثل شعری که وجودش پر از تنهايی
سرنوشتم به از اين نيست که تقديرم کرد
این درختیست که در خاک ندارد جایی
خاطرت جمع که درمانده ی عمرم هرگز
نسپارم نفسم را به گلی هر جايي
(به ياد تو)
مثل - تو - دغدغه هايم همگی زيبايند
جز تو از دست همه حوصله ام سر رفتست
از همان ها که چو ديوار ميان مايند
با بهشت -تو- برایم همه ی مردم نيز
با همه خوبيشان دوزخ جان فرسايند
دير گاهيست که بيزارم از ان ها زيرا
بد ترين مانع عشق منو تو انهايند
دستهايم که پر از دغدغه و تشويش اند
باز در سايه ی اغوش تو می اسايند
بودن من و نبود تو
همان بهتر که نام تو در لا به لای شعر هايم نهان باشد
همان بهتر که از ميان واژه ها بدرخشی
مثل درخشش ستاره از پس پشه بند
مثل درخشش ستاره ی زندگی از فراسوی فاصله ها
مثل درخشش تو از لا به لای خاطره ها
مثل بودن من و نبود تو
مثل بودن من بدون وجود تو
همان بهتر که نام تو در لا به لای گریه ام نهان باشد
دوستی
دوست همدم تنها ييهاست
شايد ان شب پره ی سوخته دل
نور را همدم خود می دانست
شايد او تنها بود
شايد ان ظلمت شب
عشق را بر دل او ريخته بود
من تمام لحظه ها را يافت
غربت پروانه-دوری نور
ولی افسوس که دل جای دگر غم دارد
خبر دوری تو خبر روزی که فاصله ها دور شوند
روز هايی که پر از تنهايی ست
خاطرت باشدو جايت خالی
و دل از عطر نگاهت لبريز
ولي اين افسون ها از نگاهم جاريست
تا زمانی که تو هستی ونگاهت جاريست
من از ان گفته ی تو می ايم
گفته هايي که به دل حک کردم
دوستی زمزمه ی پرواز است
دوستـــــــــــــــــــــت دارم
از جایم بلند شدم پنجره را باز کردم
و ديدم زندگی هر از گاهی زيباست
و شنيدم خش خش برگها زير پای عابران
چه صدای دلنشينی دارد
من بيهوده به جنون مجنون می خنديدم
و فهميدم عشق اسمان بی کرانی دارد
رو به روی عکست در ذهنم ايستادم
و تو را مجسم کردم و دستانم را به
وسعت دوستت دارم باز کردم و
جهان را در اغوش گرفتم.
اگر برگردی
زندگی چيدن روياست اگر برگردی
در پس کوچه ای از اشک اقامت دارم
بهترين کوچه همين جاست اگر برگردی
فصل خاکستری مرگ به ما رو کرده
سهم ما ابی درياست اگر برگردی
بی تو زرديم در اين فصل مسيحايی سبز
مرگ يک واژه بی جاست اگر برگردی
تولدی ديگر
دلم به انداره بی انتهايی اسمان گرفته
گرفته ای ابر چرا ديگر نمی باری؟
....دلم هوای باران کرده است
ديشب باران امد
چشمان من هم به ياد تو بارانی شد
می خواهم ببارم
انقدر که ياد تو از ذهنم برود
مي خواهم ببارم تا دم صبح
تا شايد بتوانم با طلوع خورشيد
بار ديگر متولد شوم
مي خواستم با تو باشم
می خواستم شادمانت کنم
می خواستم عاشق باشم و
عشق را با تو قسمت کنم
می خواستم در شاه راه زندگی
پا به پايت بايستم و
دستانم را پناه بی پناهيت کنم
می خواستم چشمانم رابراي
عشقمان هديه کنم و
برای لحظه های با تو بودن
جان فدا کنم
اري....می خواستم با تو باشم
حقيقت زيبای زندگی
پروازی در مسير ستاره دنباله دار
رويت لحظه ای شهاب زودگذر
پرشی در اتفاع ديوانه نور
دريچه ای به روی حقيقت زيبای زندگيست
كسي نيست
شوق نگات تو ديدار اول کجاست
خنده سبز بهار کجای گريهاته
کسی نيست به من بگه کجای جاده موندی
اين همه سواره ها تو پياده موندی
کسی نيست نسون بده نشونی ستاررو
به دل من ياد بده تولد دوباررو
يکی بايد واسه من بهارو معنا بکنه
هق هق دوبارمو يکی اروم بکنه
براي يك ابر زود گذر
اما اگر تعجيل می کردم
اگر شعرو غزل يا مثنوی را
وارد تمثيل می کردم
سوالی را که مدتهاست می پرسم
جوابي هم نمي گيرم
چنان شعری مثل گونه
برای مردمان تحليل می کردم
اگر بالا نشين بودم
اگر من جای او بودم
برادر دوستی را طينت
قابيل مي كردم
ستم را رنگی از مردان بی پيمانه ميدادم
و ظلمی را که بر ما می رود تعديل می کردم
اگر خورشيد جايش را به من ميداد
با ذرات نورم از خدا تجليل می کردم
دلم می خواست در اين شعر شور انگيز
غزل را با کلامی از شما تکميل می کردم
اگر قدری توان می داشتم
اری اگر قدری
رديفم را برای مهربانيها
برای خوبيت قنديل می کردم
كلام ساده
رو به روی تی کسی های شبنم
اوازيست
من به لب
پر پرواز تو را
و به دست
عشق تو را می سپرم
هيچ نگو
ننويس بر صدف خاطره هامان چه گذشت
من هنوز ياد توام
و تو را منتظرم
من و تو
همراه و هم نگاه
هم بغض و هم صدا
هم پاو پا به راه
اما دلت با من نبود
گفتم اين سيب سرخ را مي چينيم
تا كودكان بهانه گير فردانگويند که
ادمی در ميان اين همه ادمی نبود
و در تقسيم ان همه علاقه رفتن تو سهم ساده من شد
ابي ترين ابي دنيا
ای دلیل زندگی
اسمان خاكستري خانه ی من است
من در انتظارت نشسته ام
خودم
از اينکه هيچی نميگم
از اينکه لبهای منو
نگاه تو دوخته به هم
از اين وجود اهنين
که غم بهش اثر نکرد
از اين دل پر طاقتم
که هيچ کيو خبر نکرد
از اينکه هر چی می شنوم
برام همه باد هواست
از اينکه تارو پود من
بر دل تو از هم سواست
از اسمونو از زمين
بلا می باره رو سرم
اما تا يادت ميكنم
می گم که خيلی بهترم
ظرفيتم چقدر شده
که اينجوری دلم می خواد
شدم اثير مشکلا
هر چی می خواد سرم بياد
تا کی مگه من می تونم
همينجوری قوی باشم
توی دلم غوغا باشه
اما ناراحت نباشم
دلم می خواد رها بشم
از اين غرور لعنتی
نگاهمو تازه کنم
به دل بدم يه فرصتی
از اين قفس بيام بيرون
که مرغ پر بسته شدم
نه از شما نه ديگرون
من از خودم خسته شدم
جسارت
سرا پای وجودش را به غير از خوبی و ايمان نمی بينم
دلم با خنده هايش خو گرفته دوستش دارم
و اين احساس را از جانب شيطان نمی بينم
حکايتهای يوسف و زليخا را برايش باز مي گويم
ولی در او دليلی از برای نفی اين فرمان نمی بينم
نجابت را برايش بارها تکرار خواهم کرد
جسارت می کنم اما درونش ذره ای نقصان نمي بينم
محاكمه عشق
تمام مردمان شهر را محک زدند
محاکمه شروع شد سوالها جوابها
و عاقبت تمامشان کلک زدند
پس از محاکمه از ان ميان
مرا به اتهام عاشقی فلک زدند
شکست همين صدا شنيده شد
به قلب عاشقم ترک زدند
دلی که جز حلاوت محبت و وفا نداشت
به جای جای سفرهاش نمک زدند
به جرم مهربانيم مرا به ناروا فلک زدند
شبی که عشق را کتک زدند
دل من
دل من پيش خودش حرف يه همراز زده
از تو می گم تو که پل بستی برام رو درياها
پيرنم خيس نشه راحت برسم به فرداها
می دونم حالا ديگه خسته شدی از اسم من
همش از خدا می خوای که بشکنه طلسم من
اما من يه پيچکم به ياد تو قد ميکشم
روی رد پای تو يه خط ممتد ميکشم
تو هنوزم چه بخوايو چه نخوای مهربونی
وقتی نيستم پيش تو با دل من همزبونی
تو همونی که به شعرام زدی يک رنگ بنفش
حالا هم به جای مهتاب توی شبهام بدرخش
(ممنون)
عاطفه
اين همان خاصيت خوب غزلهای من است
گرچه از دردو دل حوصله پر شد اما
تا ابد صبر تو ايوب غزلهای من است
نظرات ()
