باز نگرد

سکو ت همه جا را فرا گرفته , قلب نمي زند ديگر تپشی ندارد
در اين سکوت به روزهای گذشته می انديشم .
به قلبم می انديشم به قلبی که روزی جايگاه عشقت بود و
اکنون جايگاه غم است.
مرا با سرود غم اشنا کردی ,دلم را خون , ديده ام را گريان و وجودم را خسته تر از
خستگان کردی.
حال رفته ای بازگشتت را نمی خواهم .
اينک که برگی جدا از شاخه و تو شاخه ای خشک و بی برگ روزهايت را
با اندوه می گذرانی در هراسم که اين اندوه نيز از دستت گلايه کند.

عشق پرنده ی مهاجر نيست تا در خزان کوچ کند و در بهار بازگردد.
باز نگرد ,که در توا نم نيست که بدان روز ها بازگردم.   
نویسنده : نازبانو ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٢