به ياد داری ان کوچه را

به ياد داری:
روزی که از کوچه ی عشق می گذشتيم
روزی که در عطر گلهای ياس غرق شده بوديم
و روزی که از خانه ی همسايه نارنج دزديديم
روزی که چشمهايمان رو به افق دريا بود و
فانوسهای روی دريا را ميشمرديم
به یاد داری اولین جرقه ی عشق را
زیر اسمان ابری میان ان همه انسان
به یاد داری روزی که چه کودکانه از موجهای دريا فرار ميکرديم
و بر روی الا کلنگ زندگی بالا و پايين ميرفتيم
به ياد داری ان جاده را که هميشه
نالان از رفت و امد بوديم و ان بار چه
عاشقانه چشم بر کوههای سر به فلک کشيده داشتيم
به ياد داری ان کوچه را که با درختانش مانوس بوديم
و به ياد داری شعری که بارها برايم زمزمه کردی:

؛بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم؛

اما اکنون:
(بی من از شهر گذر کردي و رفتی
بی من از کوچه گذر کری و رفتی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
تو چه دیدی؟
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا ته کوچه به دنبال تو لرزید نگاهم
تا در خانه ببستم دیگر از پای نشستم
گویی یا زلزله امد
بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
پر نگیرد از این مرغک پر بسته نوایی
من و یک لحظه جدایی نتوانم نتوانم هرگز زنده بمانم
بی تو من در همه ی شهر غریبم)


  
نویسنده : نازبانو ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۱