برو


برو از پیش من ای سادگی رویایی
ای که با همچو منی شاد نمی اسایی
برو ياد مکن از من و از خاطره ها
از غم اينه و تيرگی شبهايی
برو و عشق مرا مدفون کن
در ميان دل زخمی شده ی سودايی
سردی از عمق دلت می ريزد
من نخواهم که برايت بکنم شکوايی
برو پيمانه ی خود از می ديگر پر کن
تا جگر سوزد و مستی بکند بر پايی
اه از شکوه ی سردت که ببرد از دل من
شاخه ی سبز گلی را به چنان زيبايی
باز کردی پر هجرت گويا
ثمری می بری از دوري و بی پروايی
من از اين پس دم عزلت گيرم
مثل شعری که وجودش پر از تنهايی
سرنوشتم به از اين نيست که تقديرم کرد
این درختیست که در خاک ندارد جایی
خاطرت جمع که درمانده ی عمرم هرگز
نسپارم نفسم را به گلی هر جايي   
نویسنده : نازبانو ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آذر ،۱۳۸۱