تولدی ديگر

لبم می خندد ولی قلبم می گريد
دلم به انداره بی انتهايی اسمان گرفته
گرفته ای ابر چرا ديگر نمی باری؟
....دلم هوای باران کرده است

ديشب باران امد
چشمان من هم به ياد تو بارانی شد
می خواهم ببارم
انقدر که ياد تو از ذهنم برود
مي خواهم ببارم تا دم صبح
تا شايد بتوانم با طلوع خورشيد
بار ديگر متولد شوم   
نویسنده : نازبانو ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸۱