بيهوده مکوش

گفتی پر هيز می کنم ....گفتم چطور؟

گفتی خيالات ممنوع.همين !

يعنی ميشود من ميتوانم پرهيز شوم ..می توانم بی دريغی را همچنان

به سبکی پرواز از بادکنکها تجربه شوم؟

اگر برگهای پاييزيم را که ميبينم بهار روياهای خويشم صدای له شدنشان

را به گوشم نا بينا کند...چه می شوم؟ تو چه شده ای؟

دريغ که تصميمات برايت قفلهای بی کليدند وگرنه نشانت می دادم که اگر

باورها خيالی شوند...کلکی بيش نيستند

ميدانی ....از عشق خيال هم گريزی نيست

پس بيهود مکوش !

  
نویسنده : نازبانو ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸۳

بی تو برای هميشه

دلم هوای اين خونه را کرد اومدم ديدم اون هم بدون تو خيلی غمگينه

ای کاش زمان به عقب می رفت ای کاش هنوز هم بودی..............

 اگر می دانستم پرواز کبوتر پرواز اخر است و لبخند ماه اخرین لبخند
اگر می دانستم قدمهای مسافر قدمهای بی باز گشتیست و کوچ پرستوها
اخرین کوچ و نفسهای ماهی کوچک اخرین زمزمه زندگیست.
اگر می دانستم قلبم هیچگاه پر پرواز نخواهد داشت و بهار هیچگاه به کلبه قلبم بازنخواهدگشت
تو را برای اخرین بار به خاطر می سپردم

  
نویسنده : نازبانو ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ،۱۳۸۳