در اينجا زندگی سطحی ست

ابها مرگ اور, اسمان سرد است

در اينجا سخت بيمارم ولی اين را نمی دانم

بخود کرده گرفتارم, بخود گفته پشيمانم

به شعر و بستر اندوه بيهوده محتاجم

نمی دانم که چشمانی پر از حسرت مرا ژرفانه می کاوند

در اين تاريکی  قلبم سايه ام نيز مرا از خود نميداند

پر از مرگم پر از افسون

مرا از از خود گريزی نيست

نگاهم رو به تاريکيست

 

  
نویسنده : نازبانو ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ تیر ،۱۳۸٢

معترضم

من به اين تاريکی ,

من به اين مهر سکوت

من به ما

من به فرسودگی ذهن خودم معترضم

که چرا  شوق اغاز مرا ,

و منی چون من را

 زخودم دزديدند

به کجا برگردم

حق برگشتن را  زتنم دزديدند

سفر ايينه هم رنگی نيست

خواب رنگين مرا دزديدند

  
نویسنده : نازبانو ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٢

ساده ميگويم

ساده می گويم دل من دريا نيست

ساده می گويم چشمهايم پر از انديشه ی فردا ها نيست

و دلم در هوس چيدن يک ميوه ی کال , از درخت تک و تنهای غروب

و دگر خاليه انگشتانم , مملو از همهمه ی نرم شقايق ها نيست

چشم من گم شده است , چشم من گم شده در بين نسیم و فولاد

چشم من گم شده در بين صدای ضربا ن این قلب ,

و من از کوری خود بیزارم ,, عشق کور است و من می ترسم

عشق گرم است ولی من خسته از زخم عميقی, وسعتش

قدر تمام عاشقان دنيا , نه که از ترس بلکه از سردی خالی شدن

بعد از عشق بی امان ميلرزم.


مطلب قشنگی تو وبلوگ

http://siamak80.persianblog.ir

خوندم , حتما سر بزنيد .   
نویسنده : نازبانو ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ تیر ،۱۳۸٢