عشق
نوشته ای از یک نا آشنا :
پرسيدم : هنگام غروب ، خورشيد چرا زرد رنگ است؟
گفت: از بيم جدايی.
خورشيد،با همه ی درخشندگی در پايان هر روز، ناپديد ميشود و جای خود را به تاريکی ميدهد. ولی آفتاب عشق، جاودانه در آسمان دل ميدرخشد و جان ميبخشد و اين روزی است که شبی به دنبال ندارد.
پرسيدم : عشق چيست؟
گفت : آتشی است .
گفتم: مگر آن را ديده اي؟
گفت: نه در آن سوخته ام.
عشق را با تمام وجود فرياد بزن تا به جهانيان ثابت کنی که تمام مسيرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد.
به کوه گفتم: عشق چيست؟
لرزيد.
به ابر گفتم: عشق چيست؟
باريد.
به باد گفتم: عشق چيست؟
وزيد.
به پروانه گفتم: عشق چيست؟
ناليد.
به گل گفتم: عشق چيست؟
پر پر شد.
به انسان گفتم: عشق چيست؟
اشک از ديدگانش جاری شد و گفت: ديوانگيست
عصای دست ديگری
به پای تو چه زود پیر می شوم
ولی
تو بی وفاتر از همه عصای دست دیگری ! ! !
برو
برو!
هر جا که می خواهی برو
اما
دورتر از یک نفس نرو
نگاه آخر
ماهی شده بود باورش
تور اگه بندازن سرش
میشه عروس ماهیها
شاه ماهی میشه همسرش
ماهی باورش نبود
تور اگه بندازن سرش
نگاه گرم ماهیگیر
میشه نگاهه آخرش
عشق
عشق یعنی زندگی را باختن
چند سالی بی دلیل با هر الاغی ساختن
آرزو
به ياد آرزو هايی که می ميرند
سکوتی می کنيم به سنگينی فرياد
اندازه ی خدا
"مينويسم همه با تو نبودن ها را
تا تو از تنهايی مرا به با تو بودن ببری.
و من باور کردم نگاهت را
و دلتنگيم را سکوت خواهم کرد
ا گر چه به اندازه ی خدا رسيده باشد"
قلبم
آنقدر سياهی ديده ام
که بوی محبوبه شب باغچه ات
و برق چشمان زيتونی ات
سپيدی يک دست راه زندگی را
برايم تداعی می کند
شمع و گلباران هم نيازی نيست
شهرزاد همه قصه های من
فقط يک تکه از قلبم را به من پس می دهی ؟
قرار
قرار بود
عشق ,سيب ,زندگی, نان
و... را
قسمت کنيم
تو را نمی دانم, اما من
خوب به ياد دارم
فريادی در تو نيست
می انديشم
به تو که در غزلهايم به خواب رفته ای
و می هراسم
از عشق ,لبخند, ترديد, زندگی و سيب
آه اين کلمه ها مرا خواهند کشت
شايد روزی
يادت بيايد, من و دفتر غزلهايم را
که با ترديد آن را ورق می زدی
و به ياد آوری
روز قرارمان را
وداع
پيش از آنکه ترکش گويی
پيش از آخرين وداع......
تنها لحظه ای درنگ کن
در چشمانش دوباره خيره شو
چه می بينی؟
کاکتوس
رفتم که نباشم !
پنهانم, اما هستم ....خوب نگاه کن عاشق !
افسوس که کاکتوسها جلوی چشمانت حصاری کشيده اند.
دوستت دارم
ساده بگم برات
بدون حرف و تلاتم
خالی از رنگ و ريا
نه به اندازه خود
نه به اندازه دنيا
نه به مقياس زمان
دوستت دارم
به اندازه عشق
مهم اين است
چه فرق می کند تو شانه هايت را به اندازه چند بند انگشت
خالی بگذاری........مهم اين است که من هميشه تو را قبل
آنکه اتفاق بيفتی گريه کرده ام.
بعد از تو
ديگه بعد از تو چون هميشه, من دلم يه گل آتيشه
اما يادت هرگز از دل جدا نميشه
بيا و از خير خواب و رويا بگذر.تو که از باديه ها باز نميگردی ! پس ديگرچه کار به تلخی گريه های شبانه من داری ؟ بگذار شاعری در اين سوی سياهی مدام خواب تو را ببيند و مدام بگريد.
(( گريستن تقدير تمام شاعران است))
رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن
ابتدای يک پريشانيست حرفش را مزن
مدارا کن
کمی با من مدارا کن
تو ای عشق دامن گير
کمی با من مدارا کن تو ای
عابر اين رود
تويی که همچون باد
آمدی و می گذری
منم که چون گرد هميشه در تلاطمم
کمی با من مدارا کن
که اين نيز بگذرد
مدارا کن که ديگر در
ذهنها هيچ نخواهد ماند
کمی ديگر مدارا کن
که تا چون قطره ای ديگر
اين ماهی بی آب جان خواهد داد.
۸۴/۶/۱۰
نگاه
به چشمانم نگاهی کن مرا در خويش معنا کن
برای عشق ورزيدن مجالی خوش مهيا کن
اخرين بار
امشب برايت بار آخر می نويسم
اشکم به روی عکس تو خطی کشيده
خطی که باريک و شکسته است
امشب به سان عکس تو ,تر می نويسم
بال کبوتر های عاشق را شکستند
با غصه و اندوه و غم من می نويسم
گفتم که ديگر اين نوشته آخرين بود
آری به يادت, من برای بار آخر می نويسم
شماره ۴
روی سنگی که نتراشيده اند
"اينجا کسی خوابيده ساکت باشيد "
من از زمان مشروطه به بعد
پیوند بين ابرو هايم را برداشته ام
اما خيالت تخت
می توانی به اسم بتراشيم
" دوشيزه ناکام "
راحت باش ,ديگر دوست ندارم
فقط فاصله ها نزديک است
و دستها عبور نمی کنند
اين روز ها حس می کنم
شماره شده ام
چند رقم پشت هم و
مدام می پرسم
اگر بميرم اسمم از دفترچه خاطراتت ...............
بعد يادم می ايد که تو سالهاست دفترچه ات را گم کرده ای
شايد به خاطر , بخاطر سپردن شماره ۴
نيازی به کاغذ نباشد.
گذشته
گذشته در چشمانم مانده است
عبور ثانيه ها ی رد شده در تمام نگاه هايم مشهود است
چشمانت را با شقاوت تمام به روی حقايق بستی
صبور ميمانم و بی تفاوت می گذرم
که نفهمی هنوز هم دوستت دارم.
